آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

چهار دست و پا رفتم

عزیز دل لیلا ،نفس و عشق لیلا تو بزرگ و بزرگتر میشی و مامانیت شاد و شادتر از داشتن فرشته کوچولویی مثل تو هر روز خدا رو هزاران بار شکر می کنم که بهم لطف کرد و من شدم مامان خوشمزه ترین پسر دنیا آروین کوچولوی ناز عزیزکم ،آروین عزیزم از شش ماهگیت همه سعی خودت رو بکار می گرفتی و خودت رو روی زمین می کشیدی و سینه خیز می رفتی اولا خیلی زود خسته میشدی و وسط راه ول می کردی و ترجیح میدادی غلت بخوری و با سرعت بیشتر به سوی ناشناخته ها حمله کنی تازگیها دست رو زیر سینه ات می ذاشتی و این کار با سرعت و کیفیت بهتر انجام می دادی و مامان و بابای عاشقت قربون صدقه ات می رفتند این هفته مامانی یه چند روز مرخصی گرفته بود تا بیشتر با پسر کوچولوش باشه و...
5 بهمن 1390

اولین مروارید کوچولوی آروین جوونه زد

پسرم امروز ٢٥ دی ماه سال ٩٠ تو هفت ماه و ١٣ روزه هستی امروز صبح مثل همیشه مامانی از خواب بیدار شد و رفت دندونهاشو شست و اومد گل پسرش رو بوسید و اونو آماده کرد و برد خونه مامان جون و بعد همراه بابایی رفتند سر کار گل پسری تو اداره مشغول کار بودم که مامان جون زنگ زد و گفت آروین کوچولوی ناز ما تب کرده زود بیا تا ببریمش دکتر مامانی خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم و بعد مرخصی گرفتم و اومدم خونه و بابایی هم زود خودش رو رسوند بمیرم گلم همش ناله می کردی و هر لحظه تبت بالا می رفت ما تو رو بردیم دکتر ،آقای دکتر معاینه ات کرد و گفت خدا رو شکر مشکلی نداره ولی برا پایین آوردن تبش باید بهش آمپول بزنیم،بردیمت تا خانم پرستار مهر...
26 دی 1390

تولد دختر عمو اسما

دیشب تولد دختر عمو اسما بود البته اسما کوچولو به تو عزیزکم میگه داداشی و تو به اون میگی آبجی دختر عموی تو دختر خوب ومودبیه و شعر های خیلی قشنگی می خونه و تو رو هم خیلی خیلی دوست داره اسمای گلم امسال ٥ ساله شد و تو برای اولین بار تو جشن تولد اسما حضور داشتی بعد از صرف شام که مراسم شروع شد تو کلوچه عسلی مامانی خوابیدی تو جشن تولد اسما دختر دایی های دو قلوش هم بودند (الهه و ریحانه )اونا هم مثل اسما لباس عروس پوشیده بودند جشن خیلی خوبی بود و به ما هم خیلی خوش گذشت تو سفید بلوری گلم برای آبجی اسمای گلت کادودادی البته تو خواب بودی و مامانی و بابایی زحمتش رو کشیدند تولدت مبارک اسما جون اینم عکسهای آروین با اسما کوچولو و دختر د...
16 دی 1390

آروین در اداره مامانی

امروز صبح مامانی تصمیم گرفته به اصرار خاله مینا (همکار مامانی ) آروین کوچولو رو ببره اداره صبح با هم بیدار شدیم و آماده شدیم و بابایی هم زحمت کشید و ما رو برد اداره من احساس می کردم مثل جاهایی که آروین برای اولین بار واردش میشه غریبی میکنه و گریه می کنه ،ولی برعکس پسرم خیلی خوش اخلاق بود و همش می خندید این محیط براش غریبه نبود تو اون نه ماه تو دل مامانی با این محیط انس گرفته بود و همه جای اون رو می شناخت همکار های مامانی خیلی ذوق آروین کوچولو رو میکردند و بوسیدنش و بغلش می کردند اینم چند تا تصویر من رفتم اداره مامانی و رو صندلیش نشستم بعد عکس خودم رو توی مونیتور مامان لیلا دیدم و می خواستم بغلش کنم با خودم فکر کردم یعنی...
15 دی 1390

آروین هفت ماهه

آروین عزیزم تو امشب هفت ماهه شدی امروز هفت ماه است که خداوند متعال بهترین نعمت خودش رو نصیب ما کرده ، یک فرشته زیبا و دوست داشتنی بنام آروین آروینم تو هر روز بزرگتر و بزرگتر میشی و صد البته خوردنی تر خدا رو میلیونها بار به خاطر اعطای این نعمت زیبایش شکر می گوییم تو بهترین و زیباترین هدیه خدا به مامان لیلا و بابا علی هستی کلوچه عسلیم و اما تو ... تو پسرک عزیزم این ماه خیلی خیلی رشد کردی می تونی کامل بشینی و تعادلت رو حفظ کنی برای چند ثانیه با تکیه به مبل وایستی می تونی یه کوچولو صحبت کنی در حد اوم اوم اوم اوم ،آآآآآآآآآآآآآآآ،ق ق ق ق ق با فتحه ای ای ای ای و ...در ضمن خیلی هم خوب آواز میخونی کل خونه رو غلت می زنی...
12 دی 1390

سال 2012

آروین عزیزم آغاز سال ٢٠١٢ میلادی رو به گل پسری عزیزم تبریک می گم گل پسر قند عسلم داری با سال ٢٠١١ خداحافظی می کنی ...
10 دی 1390

من پاهام رو می خورم

کلوچه عسلی مامان و بابا مامان همیشه منتظر لحظه ای بود که پسر خوشگلش بتونه شصت پاش رو بخوره و تو عزیز دلم در ٥ دی ماه سال ٩٠ برای اولین بار پاهاش رو بلند کرد و شروع به خوردن پاهاش کرد تصاویر زیر گویای این ماجراست   قربون پاهای کوچولوی تو برم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ...
6 دی 1390